![]() |
![]() |
|
|
زندگی درک همین اکنون است
دبیر زبان سال اول دبیرستانم تو دفتر خاطراتم اینطوری نوشته : و اونقدر درگیر می شیم که یادمون میره همین امروزه که قراره فردامون رو بسازه .................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آذر 1388ساعت 14:44 توسط بیتا |
|
|
کاش هر آدمی یه همزاد داشت کاش من یه همزاد داشتم یکی مثل خودم که ... می تونستم خیلی راحت از هرچیزی و هرزمانی باهاش حرف بزنم می تونستم حرف بزنم اونقدر حرف بزنم و اون اونقدر می شنید و گوش می کرد که من خالی خالی می شدم کسی که وجودش فقط برای من بود بخاطر من بود کسی که لحظه ی بودن باهاش نه نگران چیزی باشم نه هیچ وقت ازش بترسم ( ادما قابل پیش بینی نیستند) کاشکی من همزاد داشتم کسی که به نگاهش به فکرش ایمان داشتم و می تونستم از تفکراتم بهش بگم .
.....ولی الان من هستم و خلوتم ........... که تو خلوتم با خودم هستم با خودم حرف می زنم ازهر زمانی و در مورد هر چیزی(فقط می نونم به خودم اعتماد کنم ....چون آدما قابل پیش بینی نیستند پس براحتی قابل اعتماد نیستند) راه حل1:من باید بازم مثل همیشه سکوت کنم و حرف نزنم اونقدر حرف نزنم که سرشاربشم از ناگفته ها راه حل 2:فکر نکنم ......زیاد فکر نکنم........اصلا فکرنکنم........ راه حل 3: به بی تفاوتی برسم راه حل4:اونقدر فکر نکنم که به بی تفاوتی برسم یا اونقدر به بی تفاوتی برسم که دیگه فکر نکنم . ...................میشه ؟...................... ....................... شما چقدر ادم راحتی هستید چقدر می تونید راحت باشید چقدربا اطرافیانتون احساس راحتی می کنید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:50 توسط بیتا |
|
|
از کشیدن درخت خشکیده همیشه خوشم میاد .یادمه دبستان که بودم توی کلاسهای تابستونه ،این نقاشی رو یاد گرفتم هنوز که هنوزه از کشیدن درخت خشکیده لذت می برم چون در اون لحظه می تونم به همه چی فکر کنم یعنی طوری نیست که ادمو محدود بکنه یا اینکه نیاز به تمرکز داشته باشه .همش تکراره یه حرکته . وقتی به خودت میای که صفحه پر شده ومی بینی که شاخه ها تا کجا رفتن اون لحظه متوجه می شی که نقاشی کامل شده وبه پایان رسیده . کویر باور یه درخت خشک و بی برگ ،میون این کویر داغ، توی ته مونده ی ذهنش، نقش پر رنگی باغ سایه ی سبز خیالش سر به آسمون کشید بر و دوشش همه پر شد ز اقاقیا سفید زیر سایه ی خیالی کمکمک چشماشو بست دید دو تا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست
اولی گفت اگه باز بارون بباره تو کویر دیگه اما سر رسیده عمر این درخت پیر دومی گفت که قدیما یادمه کویر نبود جنگل و پرنده بود رودخونه ی زلالی بود
کفترا از جا پریدن با یه دنیا خاطره اون درخت اما هنوزم تو کویر باوره ...............کویر باور................................................................ *نمی دونم شاعر این شعر کیه .اگه کسی می دونه به ما هم بگه لطفا. ............................... آهنگی که گذاشتم بی ربط نیست به این پست .اینو گوش کنید یه اهنگ دیگه هم هست اونو چند روزه دیگه میزارم هر کس دوست داشت بیاد اونم گوش کنه . نه هیچ کس هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:15 توسط بیتا |
|
|
مکان – قطار مبدا-تهران مقصد-ساری
دوربین چهار نفر رو نشون می داد ... یک پیرزن کنار پنجره که داشت یه چیزی رو می بافت و یک دختر جوان که کنارش نشسته بود داشت کتاب می خوند اون طرف یک سرباز کنار شیشه نشسته بود و یک سرهنگ هم بغل دستش.قطار هم در حرکت بود تا به تونل رسید وارد تونل که شد
..........همه جا تاریک شد ............
............... یک بوسه ..................
................... یک کشیده ................
قطار از تونل خارج شد
همه تو فکر بودند
هر کدوم تو ذهنشون یه فکرایی می کردن و یه چیزایی می گفتند
پیرزن:خوب چکی خوردی____.دختر جوون رو ماچ کردن چک خوردن هم داره___.منو ماچ می کردی چکم نمی خوردی
دختر:خاک تو سرت کنن.من اینجا نشستم یه پیرزن رو ماچ می کنی ___..حقت بود کتک خوردی____ .کور بودن این چیزارو هم داره
سرهنگ در حالی که به سرباز نگاه می کرد:کثافت عوضی نگاش کن___.ماچشو اون می کنه کشیدشو من می خورم .
سرباز لبخندی زد و در حالی که دستشو به لبش نزدیک می کرد:چه حالی میده آدم کف دست خودشو ماچ کنه بعد یه سرهنگه رو کشیده بزنه.
............................................................................................................ کسایی که سربازی رفتند اگه دوست داشتند می تونن از خاطراتشون توی اون دوران تعریف کنن. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 4:24 توسط بیتا |
|
|
اندوه پرست
کاش چون پاییز بودم .........کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم برگهای ارزوهایم یکایک زرد می شد افتاب دیدگانم سرد می شد
اسمان سینه ام پردرد می شد ناگهان طوفان اندوهی بجانم چنگ می زد اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ می زد
وه...چه زیبا بود اگر پاییز بودم وحشی و پر شور و رنگ امیز بودم شاعری در چشم من می خواند ...شعری اسمانی در کنارم قلب عاشق شعله می زد بر شرار اتش دردی نهانی
نغمه ی من ... همچو اوای نسیم پر شکسته عطر غم می ریخت بر دلهای خسته َ پیش رویم : چهره ی تلخ زمستان جوانی
پشت سر: اشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام : منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم ... فروغ فرخزاد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 8:28 توسط بیتا |
|
|
(افسانه ها حقيقت ندارند و غير ممکن يک افسانه است)ووشو *شما چقدر يه اين حرف اعتقاد داريد اينکه غير ممکن حقيقت ندارد و يا شايد هر کاري ممکن است.؟ *ايا مي توان گفت امروزه تمام هستي در دست فناوري ست ؟ *ايا مي توان گفت تولد و مرگ انسانها در دست فناوري است که در نتيجه به دستهاي خود انسان برمي گردد؟ با توجه به اينکه انسانها مي توانند باعث تولد يا مرگ يک انسان ديگري باشند يا اينکه مي توانند بچه ي خودشان را قبل از تولد طراحي کنند مثلا رنگ چشم مو شکل و شمايل و غيره و با توجه به اينکه هيچ انساني -------خود به خود ----نمي ميرد و هر انساني به----- يک دليلي------ از اين دنيا مي رود . ومن فکر مي کنم فناوري اين رو ثابت مي کنه که اين تصور غلطي ست که بگوييم (فلاني ---- مرد--- هيچيش نبود---) . *با تمام اين تفاسير................... غير ممکن وجود دارد يا نه ؟...................... من به خيلي از مسائل که فکر مي کنم به اين نتيجه مي رسم که غير ممکن وجود ندارد . ولي يک سري از غير ممکنها هم توي ذهنم هستند که منو به نتيجه اي نمي رسونند.و شايد غير ممکن هاي من نشانه اي از يک قدرت بزرگتر هست يا شايد هنوز کشف نشده اند و شايد در آينده اين غير ممکن ها هم به ممکن تبديل شوند . تو بزرگترين سوالي که تا امروز بي جوابي نه تو بيداري نه تو خواب نه تو قصه و کتابه ........................ ........................... ............................. ....................... تو رو بايد از چي پرسيد.......................از ته دره ي ظلمت ............يا نوک قله ي خورشيد
*من مي خوام نظر شما رو بدونم اينکه غير ممکن يک افسانه هست يا نه؟ *و اينکه اگر فکر مي کنيدغير ممکن افسانه نيست پس از غير ممکن ها برام بگيد . *ايا فناوري مي تواند به جايي برسد که دیگر شاهد مرگ کسي نباشيم . *مثال بزنيد از غير ممکن ها از چيزهايي که فکر مي کنيد در دست فناوري و انسان نيست يعني ممکن نيست. خواهش مي کنم توي اين پست به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بياييد مبادا که ............................ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 18:25 توسط بیتا |
|
|
دو تا برادر بودند که هر وقت رازی داشتند اول سر انگشت اشاره ی دستشون رو می بریدند و به هم می چسباندند بعد رازشون رو به همدیگه می گفتند این کار رو به این دلیل انجام می دادند که یادشان بماند ---------این یک راز است---------------. یک روز برادر بزرگتر با ناراحتی به برادر کوچکتر گفت :من یک راز دارم . هر دو سر انگشتشون رو بریدند و به هم چسباندند برادر بزرگ گفت :من ایدز دارم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:0 توسط بیتا |
|
|
اسم درسو يادم نيست دقيقا چي بود ولي يکي از درسهاي معارف اسلامي بود . حالا شما فکرشو بکنيد که چه وضعي پيدا کرد اونجا . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ همه غش کردن از خنده ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ولي استاد يه لحظه دستشو روي پيشونيش گذاشت و بعد از چند ثانيه از کلاس خارج شد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ولي هيچي نگفت ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کلاس تعطيل شد به همين راحتي اون ادم با کاری که انجام داد اون روز وقت چندین نفرو گرفت اون روز به استاد بی احترامی کرد اون روز کلاسو ريخت به هم
هر چند کارش احمقانه بود شاید ولی باعث شد ــــــــــــــــــ ما کلی بخندیم ــــــــــــــــــــــ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 19:45 توسط بیتا |
|
|
به بهانه تولد برادرم که 20 شهریور تولد 17 سالگیشه این پست رو گذاشتم دوستان خوبم اول ازهمه مرسی از نظراتی که می دید از نظرات خدایا شکرت خیلی خوشم اومد دیدگاه ها و نظرات متفاوتی رو گرفتم و الانم تنها شعر برادرم رو که چند ماهه پیش گفته و من خیلی ازش خوشم اومد رو میزارم شما هم بخونید ولطفا نظرتون رو بگید (تک تک چیزایی رو که نوشته می تونه خیلی راحت و زیبا تفسیر کنه ) زندگی خورشید تابنده ی نور است زندگی دغدغه ی اینده ی دور است زندگی یک گره ای از غم و شادیست زندگی یک ماه حقوق مرد خاکیست زندگی رنگ حنایی ست بر کف دست زندگی رنگ باختن رنگین کمان ست زندگی ان متن دردناک است زندگی ارتیست و کارگردان است زندگی ان قایقی هست برلب بحر زندگی ان دژ ما نیست اندر این بر زندگی را دادم از دست در این باد غریب منم ان بید عظیم که از این باد غریب جرعه ای خوردم فریب فریب را جرعه خوردن نفع نیست اندر این خاک غریب رفتن و مردن ضعف نیست
هر کس از هر جای این شعر خوشش اومد یا اینکه انتقادی داشت بگه لطفا دوست دارم یه جورایی نقدش کنید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 20:31 توسط بیتا |
|
|
يه وقتهايي هست که آدم احساس مي کنه حرفهاشو خدا ديگه نمي شنوه و کمکش نمي کنه و اين طور ميگه : شما چه وقتهایی از خدا تشکر می کنید؟ شما جز کدوم یک از این تقسیم بندی هایی که توضیح دادم بودید؟ (به هر کدوم از این سوالات دوست داشتید می تونید جواب بدید) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 5:53 توسط بیتا |
|
|
.............................این پست زیاد نمی مونه .........................................
ديروز دختر دائيم اومد خونمون .اين مهمان ما تنها نيومده دفترشم باهاشه دفتر...اصلا براريد خودش براتون بگه: کي ميشه وجودمن ديگه نکشه انتظار اگه تو هم نباشي من از کي بنويسم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مرداد 1388ساعت 0:15 توسط بیتا |
|
|
شکست دریغا می شکستم و شکستم در سکوت دشت پهن زندگی فرباد می کرد بانگ می زد دلم را رنجه می ساخت تنم را خرد می کرد روح من ،در تن من، خویش را بی خویش می دید صدای بی صدایی پرده گوش مرا صد پاره می کرد
لیک، من بودم و من من بودم و گوشم من بودم و جسمم نیز من بودم و روحم چون صدای رعب انگیز شکست من، بگوش هیچ کس در هیچ جا در هیچ وادی هیچ کوی و هیچ برزن بگوش هیچ موجودی ، نمی پیچد
ولی... شکستم در سکوت پهن دشت زندگی ، فریاد می کرد بیداد می کرد ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:54 توسط بیتا |
|
|
آدم یه روز دنیا میاد یه روز از این دنیا میره یه زمانی دلم می خواست که زمان به سرعت بگذره حتی سریع تر از الان .خیلی دوست داشتم زود مثلا 18 یا 20 سالگیمو ببینم و گذشت زمان رو به خاطر این دوست داشتم که خیلی زود از سرنوشتم توی هر سنی باخبر بشم خیلی دلم می خواست هر چه سریع تر تمام بشم .و تمام اون سالهابه سرعت دارن میان و میرن .(چه زود میگذرن این لحظه ها )و خیلی از احساسات ادما رو از بین می بره مثلا توی یه سن ادم پر از شور و اشتیاقه ولی شاید با گذشت زمان این احساسات کمرنگ تر بشه . و یا حتی به بی رنگی برسه . به این دنیای بیرنگم بزن نقشی بده رنگی که دلگیرم و افسرده از این دنیای بی رنگی ولی حالا حرکت سریع عقربه ثانیه شمار ساعت نگرانم می کنه .الان که به پشت سرم نگاه می کنم می بینم خیلی سریع تر از اون چیزی که فکرشو می کردم داره می گذره می بینم وقت کمی دارم و حالا دیگه من باید بدوم و به سرعت حرکت کنم ...
14 تیر روز تولدمه .روز تولدم تلنگری ست که منو به خودم میاره که چه کاری کردم و باید چه کاری بکنم من حسرت روزهای گذشته رو نمی خورم و خوشحالم به خاطر اینکه همیشه زیادی فکر می کنم و همین باعث شده که از کاری که می کنم یا حرفی که می زنم پشیمون نشم |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 23:48 توسط بیتا |
|
|
دوباره می سازمت وطن...............دوباره می سازمت وطن
بار دیگر سکوت مردم شکست...
اصلا نمی شه در مورد این اتفاقاتی که در چند روز اخیز افتاده بی تفاوت بود
از یک طرف مردمی را می بینیم که دارن فریاد می زنند ،اعتراض می کنند تا شنیده بشوند تا دیده بشوند
از طرف دیگر در مقابل این اعتراض ها ،تلفن ها قطع،سایت ها قطع،تلویزیون ها قطع و...اطلاع رسانی تعطیل... چرا؟
ولی آیا مگه میشه چشم ها را بست،گوش ها را گرفت،لبها را دوخت؟
پرنده که بالش می سوزه دل من به حالش می سوزه
آخه واسش مرگه رهایی
بازم میرسم به اون جایی که باید بگم
کاشکی تاریکی می رفت فردا می شد ...
به امید فردایی روشن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 8:29 توسط بیتا |
|
|
مهم نیست رئیس جمهور آینده کیه ... هرکسی می خواد باشه...نمی گم عادل باشه فقط خواهش می کنم اینقدر از عدالت حرف نزنه وقتی قرار نیست اجراش کنه . مهم نیست که من کیم اهل کجام . مهم اینه که من یه انسانم و می خوام( به عنوان یه آدمی که توی این چند سالی که پا توی این دنیا گذاشتم )از چیزی که آزارم می ده بنویسم از بی عدالتی. از عدالتی که نه بین استان های مختلف کشورمون رعایت می شه نه بین شهرها نه برای انسانها نه توی زمینه حقوق و قانون نه توی دانشگاه نه مدرسه نه توی اداره های دولتی نه شرکتهای خصوصی .نمی دونم این از کجا سرچشمه گرفته. نمی دونم مقصر کیه .. شهردار ،فرماندار،استاندار...رئیس جمهور یا (مردمی که زیادی صبورند زیادی نحمل دارند ...) یه نمونه بارزی از این بی عدالتی رو می تونم راجع به یکی ازاستانهای کشورمون که همیشه محروم واقع شده مثال بزنم نمی دونم از کجاش شروع کنم____ از رنگ لباس فرم بچه ای که اونجا میره مدرسه یا از اون امکانات فرهنگی و تفریحی که باید داشته باشه ولی نداره یا..._____ مثلاچرا استانی مثل استان بوشهر که اقتصاد ایران داره رو اون می چرخه باید محروم باشه.مگه بزرگترین صنعت نفت و گاز ایران توی این استان نیست مگه این همه منفعت برای کشور نداره . پس چرا ما نباید شاهد این باشیم که تمام شهرهای این استان دارای لوله کشی گاز باشند(این خیلی خودخواهانه است؟ ) این یک مثال از بی عدالتیه آدمی که توی یک شهر دیگه و یا حتی توی یک کشور دیگه ست از گاز این استان سالیان سال داره استفاده می کنه این در حالیست که چند روز پیش توی اخبار اعلام شد که" اولین خانه در بوشهر لوله کشی گاز شد".(این جای خوشحالی داره یا سوال ) من نمی دونم کی، این برچسب محرومیت از این استان برداشته می شه؟ چرا تفاوت باید اینقدر زیاد باشه پس واژه ای به نام عدالت چی میشه. امیدوارم ما مردم بین خودمون عدالت رو رعایت کنیم ( حداقل خودمون به داد خودمون برسیم) نتیجه گیری که می خوام از حرفهایی که زدم بکنم اینه: قانون باید برای همه یکی باشه و باید برای همه اجرا باشه. اگه عدالتی هست باید برای همه باشه باید برای همه رعایت بشه .
گرچه در سکوت درد بار خود مرگ و زندگی را شناخته ام، اما میان این هر دو- شاخه ی جدا مانده ی من!- میان این هر دو من لنگر پر رفت و آمد درد تلاش بی توقف خویشم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 15:49 توسط بیتا |
|
|
می دونید تفاوت خنده با گریه چیه ؟
من فکر می کنم گریه باعث می شه ادم برای یک لحظه هم که شده فکر کنه
ولی خنده اینطوری نیست وقتی یه ادمی رو می بینیم که داره می خنده ممکنه که ماهم بخندیم یا حتی به خنده یه نفر بخندیم
ولی گریه اینطوری نیست وقتی می بینیم یکی داره گریه می کنه برای یک لحظه فکر می کنیم که دلیل گریه کردنش چی می تونه باشه و کمتر پیش میاد کسی با گریه کسی گریه کنه.
گاهی خنده گاهی گریه اخه این چه کاریه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 9:54 توسط بیتا |
|
|
حرفها دارم با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم و زمان را با صدایت می گشایی ! چه ترا دردی است کز نهان خلوت خود می زنی آوا و نشاط زندگی را از کف من می ربایی ؟ در کجا هستی نهان ای مرغ ! زیر تور سبزه های تر یا درون شاخه های شوق؟ می پری از روی چشم سبز یک مرداب یا که می شویی کنار چشمه ادراک بال و پر هر کجا هستی، بگو با من روی جاده نقش پایی نیست از دشمن آفتابی شو! رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر مار برق از لانه اش بیرون نمی آید و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا روز خاموش است ،آرام است
از چه دیگر می کنی پروا؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 8:1 توسط بیتا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بیتا ...کاردانی نرم افزار کامپیوتر و دانشجوی مهندسی فناوری اطلاعات ...
کاشکی تاریکی می رفت فردا می شد ×××××× چیست این افسانه ی هستی خدایا چیست پس چرا اگاهی از این قصه ما را نیست ×××××× |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 |
|
RSS
|