![]() |
![]() |
|
|
........................عشق کافی است.............................. ...........؟؟؟؟؟؟...................یا...........؟؟؟؟؟................... ..........................عشق کافی نیست........................... .................................................. منوحالا نوازش کن همین حالا که تب کردم اگرلمسم کنی شاید به دنیای توبرگردم ............................................... منوحالا نوازش کن اگرچه دیگه وقتی نیست شایداین اخرین باره که این احساس زیباهست ......................... اهنگ :نوازش
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 9:40 توسط بیتا |
|
|
چنين به نظرانسان مي رسد که تنها آدم حقيقي
درروي زمين فقط اوست وهيچ کس جز براي بلعيدن درفکر اونيست.چندي بعدهنگامي که ببيني غيرازسينه تو درسينه ها هم روح پاکي وجود دارد تسکين خواهي يافت... وکمي خجل خواهي شد ازاينکه پنداشته اي درکنسرت عالم نت صحيح را تنها تو ميزني وخواسته اي بالاي برج ناقوس بري و حال آنکه زنگت اونقدرکوچيکه که درميون سايرناقوس هاي شادماني ايام عيد به گوش نمي رسه ...آن گاه ملتفت خواهي شد که فقط صدايي هستي که بزحمت شنيده ميشه اما دردسته ي سرايندگان توانا وبا شکوه حقيقت وجودش لازمه ................ زندگي اسب نيست که به ضرب تازيانه بشه جلوش انداخت ................... وقتي قلب با حرارت نمي سوزه خيلي دوده مي گيره .................... آنهامهربون وباملاطفت و هميشه متبسمن بهشون ميگن اين ادم باهوش و شريف را ببينين ،براي ما خطرناکه پس دارش بزنين....تبسم مي کنن وادم را دار مي زنن آنگاه بازهم متبسمن ........................ زاييدن مشکله ولي نيکي اموختن به بشر اززاييدن هم دشوارتره ................ مردم بيچاره ازکجا نيروي زجرکشيدن مي گيرن ..................... ديواررا به ضرب پيشوني نميشه سوراخ کرد .................. این روزها کتاب مانند شمع برای شب ضروریست ................. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 8:24 توسط بیتا |
|
|
اینو قبول دارین ؟؟؟ مردها دریک لحظه فقط می تونن صدای یک نفر رو بشنوندومتوجه بشن چی می گه. ولی زن ها دریک لحظه می تونن چندین صدا رو بشنوندو همه ی رو متوجه بشن.
اینو چطور؟؟ یه پسرمی تونه دریک لحظه به چند تا دخترفکر کنه وباهاشون باشه (شاید این یک اصل است) یه دخترمی تونه دریک لحظه به چند تا پسرفکرکنه وباهاشون باشه(شاید این استثناست)
این چی؟ اینجا یه مرد می تونه چند تا همسر داشته باشه(این یک اصل است) اینجا یه زن می تونه چند تا همسر داشته باشه(این حتی استثناهم نیست)
پس سعی کنید عشق آخریه پسر باشید و عشق اول یه دختر اهنگ کنسل
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 8:47 توسط بیتا |
|
|
يه جلسه نقد و بررسي تو خونه داشتيم به پيشنهاد بابام که گفت
بياين بشينيم درباره اين فيلمي(فاصله ها) که بالاخره يک ماه ديديمش صحبت کنيم حرفهايي كه زده شد مخصوصا ديدگاه بابام باعث شد تا من اين پست رو بزارم فيلم فاصله ها يه سري واقعيتهايي روكه درحال حاضر وجود دارند رو به زيبايي به تصوير كشيد داستان فيلم:قضيه ي پسري بود به نام سعيد كه عاشق دختري يه هشداربه بيتا و امثال بيتاها:اينو بدونيد که اينجا هيشکي به فکر تو نيست ................ منو ازدست حرفات خسته كردي حالا كه رفتي و ازمن جدايي سوالم اينه حقم بود خدايي؟ ما مي دونيم راهي که بيتا داشت مي رفت اشتباه بود دراين هيچ شکي نيست خداييش مشكل ازمن بود يا تو؟ اهنگ:خداییش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 14:8 توسط بیتا |
|
|
......عید صدا مبارک ........................................... زیستن مملوازبایدها ونباید هاست زیستن،بهانه می خواهد آسایش می خواهد آرامش می خواهد زیستن عشق ،محبت و دوست داشتن می خواهد. اما آیا تا به حال اندیشیده اید که زیستن،چه چیزهایی نمی خواهد؟! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زیستن به هرآنچه توفکرمی کنی برایش مضراست ویا ناخوشایند ،نیازدارد! زیستن با زیبایی ها زیباست اما زیستن بدون نازیبایی(سختی و ناملایمات)بی معناست. (رضا بردستانی) .......................................... با ...زندگی ...باید زندگی کرد نه ...بازندگی.. پس میشه گفت شاید زیبایی درکنارزشتی معنا می گیرد خوبی درکنار بدی سفیدی درکنارسیاهی روشنایی درکنارتاریکی و زیستن درکنارمردن ................................. تو که دستت به نوشتن اشناست دل ما روبنویس ................................ بنویس هرچه که ماروبه سراومد ................................ بنویس ازما که عشق و نشناختیم حرف خالی زدیم و قافیه باختیم ................................ بگوازما که به زندگی دچاریم لحظه ها رومی کشیم نمی شماریم ................................ اهنگ :بنویس
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 9:33 توسط بیتا |
|
|
مرسی که منو اینقد دوست داشتی همیشه و داری... خیلی وقتا سخت باورت کردم خیلی وقتا به این فکر می کردم که... چی... هستی همیشه هم به این نتیجه می رسیدم که هستی ...حالا دقیقا چی....مهم نیست مرسی که همیشه به موقع به دادم می رسی خدایا ..............دمت گرم ...........دوست دارم.............. تا حالا احساس کردین معجزه براتون اتفاق افتاده باشه؟ معجزه چیه؟ من می گم یه اتفاقه که حتی فکرشم نمی کنی به وقوع بپیونده..... من احساسش کردم ............چندسال پیش نمی خواستم یه اتفاقی بیوفته و نیوفتاد.............می خواستم اون اتفاقی که من می خوام بیوفته......... توی یه شب سرد زمستونی به اوج رسیدم..........بعد از کلی اشک ریختن...........و حرف زدن با خدا..........حتی وجودشو منکر شدم................. گفتم خدایا چرا ما باید فقط قصه های معجزه رو بشنویم.............. گفتم خدایا اگه هستی نشون بده خودتو................................ توی یه صبح سرد زمستونی احساس کردم... هست... چه چیزی هست مهم نیست مهمه اینه که .............هست.................. ............................................................................. به خوب بودن خودم شک ندارم.....همیشه در لحظه... بهترین... تصمیم رو می گیریم.....
توی گسترده ی رویا ای سوار اسب ابلح دنبال کدوم مسیری توی تاریکی مطلق .................. راهی کدوم دیاری اخه با این اسب چوبی؟
آهنگ:اسمشوبلدنیستم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 8:18 توسط بیتا |
|
|
هوس کردم شب تولدم (14 تیر)ماه شب چهارده رو نگاه کنم .ببینم چه شکلیه..... ....................................................................... لحظه های آرزو لحظه ها را نکش!لحظه ها را نخور! بگذارلحظه ها بمانند؛با شعر،با سرود،باترانه لحظه هاراباخنده نگه دار! قصه خوانی کن،پای کوبی کن،شادمانی با لحظه ها بچرخ! به لحظه ها گوش کن! به لحظه ها بچسب! ثانیه ها را ببوس! دقیقه ها را وساعات را برای خودت بخر! لحظه ها را نکش!لحظه ها را نخور! با مهربانی،دل به لحظه ها بسپار زیبایش کن،زیرو روکن اما کنار لحظه بمان لحظه ها را تکانی ده خاک شان را بگیر،دست شان را وآرام آرام به سویی برو که عاشقش هستی آن گاه،لحظه های آرزو،آرام آرام سر می رسند! .......................................................................... زیرباران بیا قدم بزنیم حرف های نگفته ای به هم بزنیم نوبگوییم ونوبیندیشیم عادت کهنه را به هم بزنیم ازباران کمی بیاموزیم که بباریم و حرف کم بزنیم کم بباریم ولی اگرهمه جا عالمی را به چهره ها نم بزنیم چرا که.... زندگی ازجنس آب و شیشه نیست زندگی یک ساقه ی بی ریشه نیست می شنیدم یک نفربا شکوه گفت زندگی عشق است یک اندیشه نیست
آهنگ: به تو مدیونم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 8:8 توسط بیتا |
|
|
كتاب "پروانه ات خواهم ماند"مريم حيدرزاده رو اگه ورق بزنيد به قول بابام يك كلمه يا واژه هست كه تو تمام شعرهاش ميشه ديدش. واژه" چشم " اينو تو تمام شعرهاش ميشه ديد اگه شعري هم باشه كه از "چشم"استفاده نكرده باشه از يه واژه ي ديگه مثل "نگاه "استفاده كرده.
مثل شعر "بهانه" گفتي كه به احترام دل،باران باش باران شدم و به روي گل باريدم گفتي كه ببوس روي نيلوفررا ازعشق تو گونه هاي او بوسيدم گفتي كه ستاره شو،دلي روشن كن من هم چوگل ستاره ها تابيدم گفتي كه براي باغ دل،پيچك باش برياسمن نگاه تو پيچيدم گفتي كه براي لحظه اي دريا شو دريا شدم و تورا به ساحل ديدم گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش مجنون شدم و زدوريت ناليدم گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز گل دادم و با ترنمت روييدم گفتي كه بيا و از وفايت بگذر از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم گفتم كه بهانه ات برايم كافي ست معناي لطيف عشق را فهميدم
اهنگ:همدرد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 8:30 توسط بیتا |
|
|
تا حالا شده به محض اينكه يه اتفاق يا لحظه رو تو دهنتون تصور كنيد گريه تون بگيره؟؟؟ نگو گريه ديگه به من نمياد...... ۱-از دست دادن كسايي كه دارم باهاشون زندگي مي كنم ۲-جدا شدن از اين خونه و ادماش و رفتن به يه خونه ي ديگه و زندگي كردن با يه ادم ديگه با فكر كردن نه با تصور كردن دقيقا همون لحظه ... ناگهان باران سر مي خورد زير پلكهايم ... دلم تنگه براي گريه كردن كجاست مادر كجاست گهواره ي من ......................................... نگو بزرگ شدم نگو كه تلخه نگو گريه ديگه به من نمياد ......................................... بيا منو ببر نوازشم كن دلم اغوش بي دغدغه مي خواد اهنگ:گهواره |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 8:26 توسط بیتا |
|
|
هركس اين دفتررا بخواند الهي بميرد!!!!!!!!!! مي تونيد حدس بزنيد اين جمله رو كجا مي شه خوند؟ زندگي براي هر آدمي پراز خاطرات خوب و بد و تلخ و شيرينه. زندگي در گذر حادثه ها گاه تلخ است وگاهي شيرين............ تا حالا دفتر خاطرات داشتين؟.....چرا.......؟ من فقط به اندازه... نصف يه دفتر ...خاطراتم رو نوشتم ديگه ننوشتم.چون خاطرات تلفيقي از روزهاي خوب و بد و روزهاي شاد وغمگينه ...ديدم نميشه فقط خوبي هارو نوشت ديگه ادامش ندادم چون با هر بار خوندش خاطرات گذشته زنده ميشه.من دوست نداشتم لحظاتی که دوستشون نداشتم رو به حال واينده بيارم گذاشتم تو گذشته بمونه.... به نظر من خاطرات ادمها هيچ وقت فراموش نميشه از ياد نميره فقط رنگش فرق مي كنه.... *چرا ادمها خاطراتشون رو ثبت مي كنن؟ *چه جور ادمهاي خاطره مي نويسن؟ *اگه خاطرات تلخ و شيرين رو با ترازو بسنجيم كدوم كفه سنگين تره؟ اهنگ:قصه ي گوي پير شهرم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 10:1 توسط بیتا |
|
|
زندگي با چشم بسته آسان است و عدم ادراك آنچه كه مي بينيم
اهنگ: سايه سپيدار |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 8:58 توسط بیتا |
|
|
سالي كه گذشت ......گذشت............. يك سال به تجربه مون يك سال به خاطرات شيرين و تلخمون اضافه شد يك سال بزرگتر شديم و يك سال از عمرمون كم تر شد. سالي كه گذشت اتفاقات جديدي برام افتاد اگه خاطرات شيرين يا خوب....... زيادي..... نداشتم ولي خوشحالم ازاينكه خاطرات تلخ و بدي هم نداشتم. لحظات ناب تحويل سال ..........پيش اومده براتون.......استرس ........نگراني.......هيجان.......خوشحالي...........من كه صداي تپش قلبمو ميشنوم.............اغاز سال يك هزار و سيصد و هشتاد و نه.............. بعضي ها امسال اولين سالي هست كه كنار سفره هفت سين مي شينن و در كنار سفره هفت سين بعضي از خانواده ها جاي خالي كساني كه امسال نيستند احساس مي شه.....................زندگي شايد همين.............. بوي عيد...........بوي عيدي.............اسكناس تا نخورده مادربزرگ لاي كتاب............ ............قلك ...............ترس از كم شدن پولهاي عيدي به خاطر زياد شمردنش.........خاطرات بچگي و بچه بودن..... شب سال تحويل اگه به خيابونا .......بازار........ادما........نگاه كنيد مي بينيد تلاش ادمارو انگار همه چي به سرعت مي گذره .........ادما به سرعت قدم برمي دارن............ هر چي به اغاز سال نو نزديك تر مي شيم انگار حركت ماهي ها هم سريع تر مي شه ... سر سفره هفت سين براي چند لحظه يه مدت خيلي كوتاه در حالي كه همه چي سريع داره اتفاق ميوفته احساس مي كنم فقط عقربه هاي ساعت كندتر پيش ميرن ......تيك تاك..... تيك تاك...................اينم قانون انتظاره شايد......................
راستي تو سال جديد ............يادمان باشد كاري نكنيم كه به قانون زمين بربخورد...................
اميدوارم سال خوبي داشته باشيد سرشار از اتفاق هاي خوب ............................ عيد رو به همه تون تبريك ميگم ...........نوروزتان پيروز...............
اهنگ :بوي عيدي
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 9:5 توسط بیتا |
|
|
از تو می نویسم برای تو دریایت ٬دﺷﺖ هایت ٬زیبایی وصف ناپذیری به تو ﺑﺧﺷﻴﺪه اند
نخل هایی که در گوﺷﻪ و کنارت سربه فلک ﻜﺷﻴﺪه اند را، که می بینم به یاد خرمای سر سفره ی افطار... به یاد زنبیلی که در دست زنی ست... به یاد کلاهی که مرد ماهیگیر ﺁن را بر سر دارد... به یاد پیرزنی که در بازار رطب می فروﺸﺪ... به یاد حصیری که پیرمردی ﺁن را می بافد ،می افتم . در بازار ماهی فروﺸﺍنت با جان دادن ماهیها صدای ﺿﺮبان قلب ماهیگیران ﺸﻨﻴﺪه می ﺷﻮد که جان تازه می گیرند.
غروب در کنار دریایت را عاﺸﻗﺍن ،عاﺷﻗﺍنه دوست دارند .
و اما مردمانت ،بوﺸﻬﺮی ها خونگرمی و صمیمت و صفای دﻟﺸﺍن را ،هیچ کجا نمی توان یافت سادگی کلاﻤﺸﺍن، زیبایی نگاﻫﺸﺍن ،قابل توصیف نیست تحمل و صبرﺸﺍن در برابر کمبودها، در برابر بی عدالتی ها مثال زدنیست مانند امواج دریایت پر از ﺸﻮرو هیجان و انرژی اند و اما ... ازهر که پرسیدم به جوابی نرسیدم از تو می پرسم اینجا مردم تا کی باید بدون ﺁب ﺁﺸﺍمیدنی زندگی کنند? چرا گازو نفتت به راحتی در گوﺸﻪ وکنار جهان یافت می ﺸﻮد ولی مردم اینجا هنوز برای گاز وﻧﻔﺗﺷﺍن با ﻤﺸﻛﻞمواجه هستند? ...........بگذریم ........... در پایان فقط می گویم سلام.......روزت مبارک.................
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 18:18 توسط بیتا |
|
|
یک سال ﭘﻳﺶ همین موقع به این فکر افتادم که یه وبلاگ داﺸته باﺸم اومده بودم اینجا حرف بزنم ......فکر می کردم می تونم خیلی راحت حرف بزنم بدون اینکه نگران باﺸم که کسی منو ﺒﺸناسه . اومدم ....حرف زدم ......نوﺸتم .......دیدم نه....بالاخره هر نا آﺸنایی یه روزی آﺸنا میشه اونجوری که من فکر می کردم نبود......ﻨﺸد....نتونستم راحت تر از این حرف بزنم ........ ازاونجایی که دوست دارم نوع نگاه و تفکر ادما نسبت به مسائل مختلف رو بدونم . دیدم می تونه جای خوبی باﺸه برای فهمیدن اینکه تو مغز ادما چی می گذره ادمای متفاوت با ﺸرایط و موقعیت های متفاوت با طرز تفکر متفاوت در مورد مسائل مختلف چه جوری فکر می کنن. برای اینکار لازم بود یه خورده از تفکرات خودم بنویسم خیلی راحت نبود به خاطر همینم سعی می کردم جوری بنویسم که بازدیدکننده وبلاگم دقیقا متوجه ﻨﺸه که من خودم چه جوری فکر می کنم یا نطر من چیه .................
پستهایی که ﺷما گذاﺷتین من خوﺷم اومد ایناهستن........... اول از اقلیت محروم ﺷروع می کنم یعنی ستاره دور..... ﺸهره.......سمانه زندگی من .......یه ایمیل تامل برانگیز یه دونه............قصه ی دوست ستاره دور...ای زندگی منم که هنوز ... عکس های من ....ﺑﻬﺑﺷت در بوﺸهر چهل خونه....دیواره های اجتماعی خبرازنگاه دوربین....ماه درکنار برج میلاد فتولاگ آبی............................خاکستری فتومهدی..................................غروب هپروت.........حرف هوای تازه........بدون ﺸرح زهر انار.........نامه ی یک کافر به خدا عبدونامه.......نامه ی غیر رسمی محمد ظفر....... روبن........تاکسی ایرانگردی........جنگل های کالاهو و کویر به همین سادگی........دعا مردی که قبلا می خندید.... رچ......... عنصرسیار.............پروازوعکس های سفر بی همگان من..........با کامنتی که برای اخرین پستم گذاﺷت غافلگیر ﺷدم عکاسک .........اموزﺶ نرم افزارها خونه ی من.......... ﺸﻌرهایی که تو وبلاگﺸه سیاه و سفید ..... انیموس ........به نگاهم خوﺶ امدی...که دیگه به روز ﻧﻤﻴﺸن
ازوبلاگ هایی که خوﺸم میاد ﺑﻬﺸون سر میزنم حتی اگه اونا نیان. مثلا اقای هادی صمدی وبلاگ به نگاهم خوﺶ امدی ......خیلی وقته دیگه بروز نمی ﺸه ...یکی دوبار ﺑﻴﺸتر نبومد ولی من ﻫﻤﻴﺸه می رفتم و همین طور وبلاگ عبدونامه .......هیچ وقت نفهمیدم چرا نیومد به همین سادگی یکی از کسانی بود که سرمیزدﻫﻤﻴﺸه منم ﻫﻤﻴﺸه می رفتم ولی الان من بعضی وقتا میرم اون اصلا نمیاد...
اهنگ هایی که تو این مدت گذاﺸتم تو وبلاگم اینابودن همدرد داریوﺶ.......دیارسعید محمدی........کمکم کن گوگوﺶ.........توبزرگترین سوالی گوگوﺶ ......همه چی ارومه حمید طالب زاده........ﻋﺸق من ﺸاهین فیروزی........اینه فرهاد.......خیال فرهاد.......... که از بین اینا....صداقت یک مرد از ......همدرد...و....همه چی ارومه خوﺸﺵ اومد
ازبین تمام این وبلاگ نویسایی که ازشون یه جورایی نام بردم اینجا و اونایی که از قلم افتادم فکرم رو ....یعنی چیزایی که بهشون فکر می کنم رو ....خیلی وقتا نزدیک دیدم به طرز تفکر به همین سادگی و صداقت یک مرد
از همه ی کسایی که تو این مدت کامنت گذاشتن و سر زدن تشکر می کنم از کامنتایی که برای پست خدایا شکرت و غير ممكن غير ممكنه گرفتم خيلي خوشم اومد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 8:21 توسط بیتا |
|
|
يه هفته اي ميشه امتحانام تمام شده. امتحانام خيلي بد شد به دليل فاصله اي كه بين اخرين آپم تا الان افتاد يه جورايي با قلم و كاغذ بيگانه شدم احساس مي كنم نوشتن برام سخت شده. اينم به خاطر فكر نكردنه.هيچ وقت فكر نمي كردم چيزي بتونه منو از فكر كردن دور كنه ولي مثل اينكه اين سري امتحانات و.....و نقطه چين و......دوباره نقطه چين يه ذره دورم كرد........تو اين مدت ذهنم درگير بود(به دلايل مختلف).........فكرم براي فكر كردن ازاد نبود....... ترجيح دادم نباشم تا با فكري ازاد بيام
.................از اين كه اين روزها خيلي به وقتم اهميت مي دم خوشحالم .............. ترم بعد بايد يه يه جوري درسامو بخونم كه شب امتحان برام تازگي نداشته باشه ....... ..........از هدر رفتن وقتم به اين راحتي بيزارم ...... تو وضعيتي كه من دارم عقب افتادن اصلا برام قشنگ نيست.......ميگن اگه تصميمي كه مي گيري رو كاغذ يا يه جايي بنويسيش امكان عملي شدن يا عملي كردنش بيشتره منم الان نوشتم هم اينجا هم رو كاغذ......... اين ترم هم گذشت......... .......................بگذريم................
از ما گذشت .......... بايد به ابر بياموزيم تا از عطش گياه نسوزد
بايد به قفل ها بسپاريم با بوسه اي گشوده شوند بي رخصت كليد! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم بهمن 1388ساعت 9:30 توسط بیتا |
|
|
زندگی درک همین اکنون است
دبیر زبان سال اول دبیرستانم تو دفتر خاطراتم اینطوری نوشته : و اونقدر درگیر می شیم که یادمون میره همین امروزه که قراره فردامون رو بسازه .................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آذر 1388ساعت 14:44 توسط بیتا |
|
|
کاش هر آدمی یه همزاد داشت کاش من یه همزاد داشتم یکی مثل خودم که ... می تونستم خیلی راحت از هرچیزی و هرزمانی باهاش حرف بزنم می تونستم حرف بزنم اونقدر حرف بزنم و اون اونقدر می شنید و گوش می کرد که من خالی خالی می شدم کسی که وجودش فقط برای من بود بخاطر من بود کسی که لحظه ی بودن باهاش نه نگران چیزی باشم نه هیچ وقت ازش بترسم ( ادما قابل پیش بینی نیستند) کاشکی من همزاد داشتم کسی که به نگاهش به فکرش ایمان داشتم و می تونستم از تفکراتم بهش بگم .
.....ولی الان من هستم و خلوتم ........... که تو خلوتم با خودم هستم با خودم حرف می زنم ازهر زمانی و در مورد هر چیزی(فقط می نونم به خودم اعتماد کنم ....چون آدما قابل پیش بینی نیستند پس براحتی قابل اعتماد نیستند) راه حل1:من باید بازم مثل همیشه سکوت کنم و حرف نزنم اونقدر حرف نزنم که سرشاربشم از ناگفته ها راه حل 2:فکر نکنم ......زیاد فکر نکنم........اصلا فکرنکنم........ راه حل 3: به بی تفاوتی برسم راه حل4:اونقدر فکر نکنم که به بی تفاوتی برسم یا اونقدر به بی تفاوتی برسم که دیگه فکر نکنم . ...................میشه ؟...................... ....................... شما چقدر ادم راحتی هستید چقدر می تونید راحت باشید چقدربا اطرافیانتون احساس راحتی می کنید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:50 توسط بیتا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بیتا ...کاردانی نرم افزار کامپیوتر و دانشجوی مهندسی فناوری اطلاعات ...
کاشکی تاریکی می رفت فردا می شد ×××××× چیست این افسانه ی هستی خدایا چیست پس چرا اگاهی از این قصه ما را نیست ×××××× زندگي بايد كرد......... |
|
RSS
|